|
|
|
|
|
نشد که بشه...
بهتر خدا رو شکر، حتما حکمتی بوده که نشده دیگه. ناراحتی نداره که. خدا گر ز حکمت ببندد دری، ز رحمت گشاید در دیگری. رحمتی در راه است، دل آماده دار |
||
|
|
|
|
|
میدونی چی میشه اگه بشه؟ یه دنیا آرزو، یه دنیا خوبی، یه دنیا آرامش با خودش داره. میتونه منو بهتر از اینی که هستم کنه. منم آدمم، دل دارم، یه دل کوچیک. این دل وامونده ما هم حس داره... اما... هیچی به هیچی. خیالشم نیست. نمیدونم... نمیدونم... |
||
|
|
|
|
|
امروز 22 بهمن ماه هست.
روزی که یوم الله نام گرفت. روزی که یک ملت به پیروزی رسید. روزی که یک عقیده به پیروزی رسید. روزی که حق به پیروزی رسید. روزی که خدا دست محبت بر سر ایران کشید. روزی که هیچوقت از یاد نخواهد رفت. اما... اما چرا یه عده دارن با این انقلاب دشمنی میکنن؟ چرا یه عده دارن خون شهدای انقلاب رو زیر پا میذارن؟ چرا یه عده نمیفهمن؟ چرا یه عده نمیفهمن دین چیه؟ نمیدونن که از برکت قطره قطره خون شهیدان هست که الآن اینجا نشستن و ادعای روشنفکری میکنن؟ سگ بزنه بهشون... این مملکت شهید نداده که تو هر غلطی میخوای کنی... شهید ندادیم که تو بیای دستمال دماغ پاک کن بابات رو ببندی رو سرت و اسمشو بذاری روسری و بیای از خونه بیرون. شهید ندادیم که عکس امام خمینی رو پاره کنی بندازی یه گوشه. شهید ندادیم که داد بزنی نه غزه، نه لبنان، جانم فدای ایران. خدا خیرت نده... با تویی هستم که به شهید پوزخند میزنی... اون رفت شهید شد تا تو عشقتو کنی. اون رفت شهید شد تا خواهرت تو آغوش یه اجنبی نباشه. اون رفت شهید شد تا خیالت راحت باشه که مادرت بدون مشکل میره و میاد. توی لامصب که داری به اون شهید پوزخند میزنی... اون شهید شد، تا تو الآن فکر این نباشی که بچت چه جونوری میشه. اون رفت شهید شد تا برکت از این مملکت نره، سایه خدا بالا سرمون بمونه. فکر کن... شرافت داشته باش... یکمی مرد باش... به خون شهدا مدیونیم... تک تک ماها مدیونیم... اون دنیا چجوری میخوایم جواب بدیم؟ چی داریم که جواب بدیم؟ اینو بگو، چی داریم؟ خدا عاقبتمون رو به خیر کنه... |
||
|
|
|
|
|
ماه محرم هم اومد
ماهی که خیلی چیزا میشه ازش یاد گرفت و به انسانیت نزدیک شد. خدا کنه امام حسین ( ع ) به همه اونها که به عزاش نشستن نظری کنه و شفاعتشون رو پیش خداوند کنه. السلام علی الحسین و علی علی بن الحسین و علی اولاد الحسین و علی اصحاب الحسین |
||
|
|
|
|
|
سلام تو آدرس بار مرورگر نوشتم asemonrismon.blogfa.com و enter رو زدم. دیدم وبلاگم باز شد. فکر میکردم که حذف شده. خیلی خوشحال شدم. یادش بخیر، با چه علاقه ای مینوشتیم... اما به مرور حس نوشتنمون رفت و وبلاگ رو فراموش کردم. سالی یه بار میومدیم یه گردگیری میکردیم و میرفتیم. اما از این به بعد میخوام بنویسم... نمیدنم از چی، اما میخوام بنویسم. مهم نیست از چی. خوشحال میشم بیاید پیشم. |
||